درسها و حکایتهایی از امام باقر(ع)۲
درسها و حکایتهایی از امام باقر(ع)۲
| سلام پیامبر(ص) |
| جابربن عبدالله انصاری از یاران راستین پیامبر(ص) بود، او می گوید: رسول خدا(ص) به من فرمود: نزدیك است زنده باشی ، تا فرزندی از فرزندان مرا كه از نسل حسین (ع) است دیدار كنی كه نامش محمد است یبقر علم الدین بقرا : علم دین را به خوبی بشكافد هنگامی كه او را دیدار كردی ، سلام مرا به او برسان. همانگونه كه پیامبر(ص) فرموده بود، عمر جابر طولانی شد، تا آن هنگام كه امام باقر (ع) را زیارت كرد و سلام پیامبر(ص) را به او ابلاغ نمود. جریان ملاقات جابر با امام باقر (ع) مكرر و مختلف بوده ، در یكی از آنها چنین آمده : روزی جابر امام باقر (ع) را (در آن هنگام كه كودك بود) در یكی از كوچه های مدینه دید، گفت : ای پسر تو كیستی ؟ امام باقر (ع) فرمود: من محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب هستم . جابر گفت : به من نگاه كن ، نگاه كرد، پشت به من كن ، او پشت كرد، جابر گفت : سوگند به پروردگار كعبه ، این كودك شبیه پیغمبر(ص) است ، سپس جابر عرض كرد: ای پسرم ! رسول خدا به تو سلام رسانید. امام باقر (ع) گفت : سلام بر رسول خدا(ص) تا هر چه آسمانها و زمین باقی است ، و سلام بر تو ای جابر، كه سلام رسول خدا(ص) را به من ابلاغ كردی . جابر مكرر می گفت : ای باقر! ای باقر! ای باقر! براستی كه تو شكافنده علوم هستی . از آن پس ، همواره جابر به حضور امام باقر (ع) می آید، و در كنارش می نشست و از محضر علمی آن حضرت ، بهره مند می شد، گاهی جابر (ره) در حدیثی كه از رسول خدا(ص) نقل می كرد، اشتباه می نمود، امام باقر (ع) اشتباه او را تذكر می داد، و او را می پذیرفت و عرض می كرد: ای باقر، ای باقر، ای باقر، خدا را گواه می گیرم كه خداوند مقام امامت را در كودكی به تو عطا فرموده است. |
| داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي |
| پاسخ كوبنده |
| جابرجعفی (ره) می گوید: ما، در حدود پنجاه نفر بودیم در محضر امام باقر نشسته بودیم ، ناگاه شخصی معروف به كثیرالنوی وارد مجلس شد، كه او در مذهب مغیریه بود(كه به پیروی از مغیره بن سعید، معتقد بود كه امام بعد از امام باقر(ع)، محمد بن عبدالله بن حسن (ع) است و گمان می كرد كه عبدالله زنده است و هنوز نمرده است). وقتی او در مجلس نشست ، خطاب به امام باقر (ع) گفت : مغیره بن عمران در كوفه نزد ما است و معتقد است كه فرشته ای همراه تو است و كافر و مؤمن ، و شیعه تو و دشمن تو را به تو می شناساند. امام باقر (ع) فرمود: تو چه شغلی داری ؟ كثیرالنوی گفت : گندم فروش هستم . امام فرمود: دروغ گفتی . او گفت : گاهی جو نیز می فروشم امام فرمود: دروغ گفتی ، بلكه هسته خرما می فروشی . او گفت : چه كسی این موضوع را به تو خبر داد؟ امام فرمود: همان فرشته ای كه شیعیان و دشمنان مرا به من می شناساند، و تو سرانجام در حال سرگردانی و حیرانی بمیری . جابر (ره) می گوید: وقتی كه به كوفه بازگشتیم ، با عده ای جویای حال كثیر النوی شدیم ، ما را به یك پیرزنی راهنمای كردند، نزد او رفتیم و از او پرسیدیم ، گفت ، سه روز است كه كثیرالنوی در حالی كه سرگردان و حیرت زده (مانند دیوانگان) بود، از دنیا رفته است. |
| داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي |
| زراعت امام باقر (ع) |
| محمدبن منكدر(یكی از دانشمندان اهل تسنن) در عصر امامت امام باقر (ع) بود، به دوستانش می گفت : باور نمی كردم كه علی بن حسین (امام سجاد علیه السلام) از خود فرزندی به یادگار بگذارد كه در فضل و دانش مانند خودش باشد، تا اینكه روزی پسرش محمد بن علی (امام باقر علیه السلام) را دیدم ، می خواستم او را موعظه كنم ، او مرا موعظه كرد. دوستانش گفتند: او تو را به چه چیز موعظه كرد؟ محمدبن مندكر گفت :در هوای داغ در اطراف مدینه عبور می كردم ، ناگهان چشمم به امام باقر (ع) افتاد، او مردی تنومند بود، دیدم با كمك دو نفر از غلامانش ، مشغول كشاورزی است ، با خود گفتم : اكنون در این هوای گرم ، بزرگی از بزرگان قریش برای بدست آوردن مال دنیا، این گونه زحمت می كشد، باید بروم او را نصیحت كنم ، نزد او رفتم ، و بر او سلام كردم او در حالی كه بر اثر كار، عرق می ریخت و نفس می كشید، جواب سلام مرا داد، به او گفتم : خدا كارت را سامان بخشد آیا روا است كه بزرگی از بزرگان قریش ، در این هوای داغ ، برای بدست آوردن مال دنیا، بیرون آید و این گونه تلاش كند؟ اگر در این حال ، مرگ به تو برسد چه خواهی كرد؟ آن حضرت روی پا ایستاد و به من رو كرد و فرمود: سوگند به خدا، اگر مرگ در این حال به من برسد در حالی رسیده كه در اطاعت خدا هستم و با كار و كوشش ، دیگر احتیاج به تو و سایر مردم پیدا نمی كنم ، من آن هنگام از مرگ می ترسم ، كه در حال گناه به سراغم آید. وقتی كه من این پاسخ را از آن حضرت شنیدم گفتم : یرحكم الله اردت ان اعظك فوعظتنی : خدا تو را رحمت كند، خواستم تو را نصیحت كنم ، تو مرا نصیحت كردی. |
| داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي |
| محل گنج مخفی |
| مرحوم قطب الدّین راوندی ، ابن شهر آشوب و برخی دیگر از بزرگان رضوان اللّه تعالی علیهم آورده اند: امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: جوانی مؤمن نزد پدرم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام آمد و اظهار داشت : من پدری فاسق و مخالف شما اهل بیت علیهم السلام داشتم كه هم اكنون به هلاكت رسیده است ؛ و چون او می دانست كه من شیعه می باشم اموال خود را از من مخفی و پنهان داشت ، چنانچه ممكن باشد مرا در این مورد كمك فرما. امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: آیا دوست داری پدرت را ببینی و آنچه می خواهی از او سؤال كنی ؟ جوان پاسخ داد: آری ، چون من بسیار فقیر و تهی دست هستم . بنابر این حضرت نامه ای نوشت و آن را مهر نمود و به آن جوان داد و فرمود: این نوشته را به قبرستان بقیع بِبَر؛ هنگامی كه در وسط قبرستان قرار گرفتی ، صدا بزن و بگو: یا دُرجان ! آن گاه ، شخصی حاضر می شود، نامه را به او تحویل می دهی تا به مطلوب و خواسته خود برسی ، پس همین كه جوان به قبرستان بقیع رفت و به دستور حضرت عمل نمود و نامه را تحویل داد، دُرجان گفت : دوست داری پدرت را ملاقات كنی ؟ جوان گفت : آری . ناگاه دُرجان به سمت كوهی در نزدیكی مدینه رهسپار شد و چیزی نگذشت كه دیدم به همراه مردی سیاه - كه زنجیر بر گردن و زبانش آویزان بود - به سوی من آمدند. دُرجان گفت : ای جوان ! این پدر تو می باشد، كه حرارت آتش و عذاب الهی او را به چنین حالی در آورده است . بعد از آن ، من از حال پدرم جویا شدم ؟ پدرم مرا مخاطب قرار داد و اظهار داشت : ای پسرم ! من از دوستداران بنی امیّه و از علاقه مندان به آن ها بودم ، و چون تو از دوستان و پیروان اهل بیت رسالت بودی ، دشمنت داشته و تو را از اموال خود محروم ساختم ، و به جهت همین كینه توزی ام نسبت به اهل بیت رسالت و شیعیان آن ها می باشد، كه مرا در چنین حالت و عذاب دردناكی مشاهده می كنی ؛ و اكنون از عمل خویش بسیار پشیمان هستم ، ولی سودی به حالم ندارد. سپس افزود: گنج را در فلان باغ زیر درخت زیتون مخفی كرده ام ، آن را بردار و پنجاه هزار از سكّه های آن را تحویل حضرت ابوجعفر، امام محمّد بن علی علیهماالسلام بده ؛ و مابقی آن اموال از برای خودت باشد. حضرت صادق علیه السلام افزود: هنگامی كه آن جوان سكّه ها را خدمت پدرم آورد، همه آن سكّه ها را دریافت نمود و مقداری از آن ها را بابت بدهی قرض یك نفر تهی دست پرداخت كرد و باقیمانده اش را زمینی خرید - كه فقیران و تهی دستان از آن استفاده كنند - و فرمود: میّت به وسیله آن سودمند و شادمان خواهد شد. |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صا |
| كلید بدبختی و شرارت ها |
| مرحوم كلینی و دیگر بزرگان آورده اند: روزی حضرت ابو جعفر، امام محمّد باقر علیه السلام جهت زیارت خانه خدا وارد مسجدالحرام گردید، در هنگام زیارت و طواف حرم الهی ، عدّه ای از قریش - كه در گوشه ای نشسته بودند - چون نگاهشان به حضرت افتاد، به یكدیگر گفتند: این كیست كه با این كیفیّت عبادت می نماید؟ شخصی به آن ها گفت : او محمّد بن علی علیهماالسلام امام و پیشوای مردم عراق است . یكی از آنان گفت : یك نفر را به نزد او بفرستیم تا از او مسئله ای پرسش نماید. پس جوانی از آن میان داوطلب شد، و همین كه نزد حضرت رسید، خطاب به ایشان گفت : بزرگ ترین گناه كدام است ؟ امام علیه السلام فرمود: نوشیدن شراب (خمر). جوان بازگشت ، و جواب حضرت را برای دوستان خود بیان كرد. دوستان به او گفتند: نزد او باز گَرد، و همین سؤ ال را دو مرتبه مطرح نما. بنابر این ، جوان به خدمت امام علیه السلام رسید، و همان سؤ ال را تكرار كرد، كه بزرگ ترین گناه چیست ؟ حضرت فرمود: مگر نگفتم نوشیدن خمر و شراب بزرگ ترین گناه است ؛ و سپس افزود: شراب عقل اراده انسان را ضعیف و بلكه نابود می كند؛ و پس از آن كه عقل زایل گشت ، شخص مرتكب اعمالی چون زنا، دزدی ، آدم كشی ، شرك به خدا و ... می شود. و خلاصله آن كه نوشیدن شراب ، كلید تمام بدبختی ها و شرارت ها است ؛ و مفاسد آن از هر گناهی بالاتر می باشد، همانطور كه درخت انگور سعی می كند از هر درختی بلندتر باشد و بالاتر رود. |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي |
| مباحثه با عالم یهودی |
| محدّثین و مورّخین به نقل از امام جعفر علیه السلام آورده اند: روزی هشام بن عبدالملك ، پدرم امام محمّد باقر علیه السلام را نزد خود احضار كرد. و چون حضرت به مجلس هشام وارد شد، پس از مذاكراتی در مسائل مختلف ، هشام ما را به همراه چند ماءمور مرخّص كرد. از مجلس هشام بن عبدالملك خارج و راهی منزل شدیم ، در بین راه به میدان شهر برخوردیم كه عدّه بسیاری در آن میدان تجمّع كرده بودند، پدرم از مامورین هشام - كه همراه ما بودند - سؤ ال نمود: این ها چه كسانی هستند؟ و برای چه این جا جمع شده اند؟ یكی از مأ مورین گفت : این ها علماء و رُهبانان یهود هستند، كه سالی یك بار در همین مكان تجمّع می كنند و پرسش و پاسخ دارند؛ و آن كه در وسط جمعیّت نشسته ، از همه بزرگ تر و عالم تر می باشد. آن گاه پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام صورت خود را پوشاند و در میان آن جمعیّت نشست ؛ و من هم نیز صورت خود را پوشاندم و كنار پدرم نشستم . مأ مورین نیز در اطراف ما شاهد كارهای ما بودند، در همین بین عالم یهودی از جایش بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت و سپس به پدرم حضرت باقرالعلوم علیه السلام خطاب كرد و گفت : آیا تو از ما هستی ، یا از امتّ مرحومه ؟ پدرم اظهار داشت : از امّت مرحومه هستم . پرسید: از علماء هستی یا از جاهلان ؟ پدرم فرمود: از جاهلان نیستم . عالم یهودی مضطرب شد و گفت : سؤ الی دارم ؟ امام فرمود: سؤ الت را مطرح كن ، گفت : دلیل شما چیست كه می گوئید: اهل بهشت می خورند و می آشامند بدون آن كه موادّ زائدی از آنها خارج گردد؟ فرمود: شاهد و دلیل آن ، جنین در شكم و رحم مادر است ، آنچه را تناول نماید جذب بدنش می شود و موادّ زائدی خارج نمی شود. عالم یهودی گفت : مگر نگفتی كه من از علماء نیستم ؟ پدرم فرمود: گفتم كه من از جاهلان نیستم . سپس آن عالم یهودی گفت: كدام ساعتی است كه نه از ساعات شب محسوب می شود و نه از ساعات روز؟ فرمود: آن ساعت ، بین طلوع فجر و طلوع خورشید است . عالم یهودی اظهار داشت : سؤ ال دیگری باقیمانده است كه بر جواب آن قادر نخواهی بود؛ و آن این كه كدام دو برادر دوقلو بودند كه هم زمان به دنیا آمدند و همزمان هلاك شدند، در حالتی كه یكی از آن دو، پنجاه سال و دیگری صد و پنجاه سال عُمْر داشت ؟ پدرم فرمود: آن دو برادر دوقلو به نام عزیز و عُزیر بودند، كه در یك روز به دنیا آمدند؛ و چون عمر آنها به بیست و پنج سال رسید، عُزَیر سوار الاغی بود و از روستائی به نام أ نطاكیه گذر كرد، در حالتی كه تمامی درخت ها خشكیده و ساختمان ها خراب و اهالی آن در زمین مدفون بودند، گفت : خدایا! چگونه آن ها را زنده می نمائی ؟ در همان لحظه خداوند جانش را گرفت و الاغ هم مُرد و اجسادشان مدّت یك صد سال در همان مكان ماند و سپس زنده شد و الاغ هم زنده شد و به منزل خود بازگشت ولی برادرش عزیز او را نمی شناخت و به عنوان میهمان او را به منزل راه داد و خاطره های برادرش را تعریف كرد و سپس افزود: بر این كه او صد سال قبل از منزل بیرون رفت و برنگشت . سپس عُزیر كه جوانی بیست و پنج ساله بود خود را به برادرش عزیز كه پیرمردی صد و بیست و پنج ساله بود معرّفی كرد و با یكدیگر بیست پنج سال دیگر زندگی كرده و یكی در سنّ پنجاه سالگی و دیگری در سنّ صد و پنجاه سالگی وفات یافت . عالم یهودی ناراحت و غضبناك شد و از جای خود برخاست و گفت : تا این شخص در میان شما باشد من با شماها سخن نمی گویم ، مأ مورین هشام این خبر را برای هشام گزارش دادند و هشام دستور داد كه هر چه سریع تر ما را به سوی مدینه منوّره حركت دهند. |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي |
| پیش گوئی از كشتار |
| روزی از روزها امام محمّد باقر علیه السلام در مجلسی نشسته بود و افرادی گرد وجود مبارك آن حضرت حلقه زده بودند. پس از گذشت مدّتی ، حضرت سر مبارك خود را به زیر انداخت و پس از لحظاتی بلند نمود و خطاب به افراد حاضر كرد و چنین فرمود: چه خواهید كرد آن هنگامی كه مردی به همراه چهار هزار سرباز وارد شهر مدینه می گردد و تا مدّت سه روز كشتار می كنند و به زنان و دختران تجاوز می نمایند و آنچه بتوانند فساد و جنایت می كنند؛ و شما توان مقابله با آن ها را ندارید؟ و سپس افزود: این حادثه خطرناك در سال آینده رخ خواهد داد، پس همگی آماده باشید و خود را مجهّز كنید كه به طور حتم چنین قضیّه ای اتّفاق خواهد افتاد. ولی متأ سّفانه مردم مدینه به پیش گوئی و سخنان آینده نِگَر حضرت ، اهمّیت ندادند؛ و با بی توجّهی اظهار داشتند: این پیش گوئی صحّت نخواهد داشت . به همین جهت هیچ گونه تجهیزاتی فراهم نكردند، مگر تعدادی اندك كه به فرمایشات حضرت ، ایمان و عقیده داشتند، كه به سبب ایمنی از شرّ دشمنان ، از شهر مدینه خارج شده و هجرت كردند. و چون یك سال سپری شد امام محمّد باقر علیه السلام به همراه اهل و عیال و بعضی افرادی كه از بنی هاشم بودند، از شهر مدینه بیرون رفتند. و بعد از آن ، همان طور كه حضرت پیش گوئی و اخطار داده بود، نافع بن اءزرق به همراه چهار هزار لشكر به شهر مدینه هجوم آورد؛ و با ایجاد رعب و وحشت ، بسیاری از مردان را كشتند و به زنان تجاوز نمودند و اموالشان را نیز به یغما بردند. و چون اهل مدینه مجهّز نبودند، توان هیچ گونه دفاع و مقابله ای را در برابر دشمن نداشتند. پس از این جریان ، مردم شهر مدینه به اشتباه خویش معترف شده و اظهار داشتند: اكنون فهمیدیم كه آنچه امام محمّد باقر علیه السلام می فرماید، حقّ است و ما باید تابع و مطیع فرمایشات و دستورات آن بزرگوار باشیم . |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي |
| آسایش دنیا و یا سعادت آخرت |
| ابوبصیر آن راوی حدیث و از اصحاب صادقَیْن علیهماالسلام ، نابینا شده بود؛ روزی محضر مبارك مولایش امام محمّد باقر علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! آیا شما وارثان و جانشنان پیامبر خدا هستید؟ حضرت در پاسخ فرمود: بلی . سؤ ال كرد: آیا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وارث علوم همه انبیاء عظام علیهم السلام بوده است ؟ حضرت فرمود: بلی ، او در تمام علوم و فنون وارث تمامی پیامبران الهی علیهم السلام می باشد. گفت : آیا شما اهل بیت عصمت و طهارت ، نیز در تمام علوم و فنون وارث پیامبر هستید؟ فرمود: بلی ، ما وارث تمامی علوم و فنون او می باشیم . سپس افزود: آیا شما توان آن را دارید كه مرده را زنده و مریض را شفا دهید؟ و آیا از آنچه انسان ها انجام می دهند و یا در درون خود پنهان دارند، آگاه هستید؟ امام علیه السلام فرمود: بلی ، ولیكن تمامی آنچه را كه ما انجام می دهیم ، با إ ذن و اراده خداوند متعال است . پس از آن فرمود: ای ابوبصیر! نزدیك بیا، چون كنار حضرت قرار گرفت ، دست مبارك خود را بر صورت و چشم او كشید كه تمام فضاء برایش نورانی شد و همه چیز را به خوبی مشاهده كرد. سپس فرمود: آیا این حالت را دوست داری كه بینا باشی و در قیامت همانند دیگر افراد گرفتار حساب و بررسی اعمال گردی ؟ و یا آن كه همان حالت نابینائی را دوست داری و این كه در قیامت بدون دردسر وارد بهشت گردی ؟ ابو بصیر عرض كرد: می خواهم همانند قبل نابینا باشم . پس امام محمّد باقر علیه السلام دستی بر چشم های ابوبصیر كشید و به حالت اوّل بازگشت . |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي |
| اهمیّت خوردنی ها |
| محمّد بن ولید كه یكی از دوستان و اصحاب امام محمّد باقر علیه السلام است ، حكایت كند: روزی به قصد زیارت آن حضرت حركت كردم ، وقتی نزدیك منزل امام علیه السلام رسیدم ، جمعیّت بسیاری را دیدم كه برای زیارت آن حضرت آمده بودند. به همین جهت برگشتم و فردای آن روز دوباره برای دیدار آن حضرت به راه افتادم و چون تنها بودم دوست داشتم كه رفیقی با خود می یافتم تا با یكدیگر به محضر شریف امام باقر صلوات اللّه علیه شرفیاب می شدیم . آن روز هوا بسیار گرم بود؛ و من همچنان تنها حركت می كردم ، در بین راه خسته و تشنه و گرسنه شده بودم ، مقداری آب كه همراه داشتم آشامیدم و در گوشه ای نشستم . پس از لحظاتی ، غلامی آمد و طَبَقی ، كه در آن غذاهای متنوّع وجود داشت ، به همراه آفتابه ای برایم آورد. و هنگامی كه طَبَق غذا را جلوی من گذاشت ، گفت : سرور و مولایم فرمود: پیش از غذا دست هایت را بشوی - و با نام خدا - غذایت را تناول كن . پس چون مشغول خوردن غذا بودم ، مولایم امام باقر علیه السلام تشریف آورد و من به احترام حضرت ، از جای بر خاستم و ایستادم ، حضرت فرمود: - سر سفره - حركت نكن ، بنشین و غذایت را میل نما. به همین جهت نشستم و غذایم را خوردم . پس از آن ، غلام مشغول جمع آوری ریزه های غذا شد كه اطراف ظرف غذا ریخته شده بود. حضرت فرمود: چنانچه در بیابان غذا خوردی ، اضافات آن را جمع نكن و آن ها را در گوشه ای رها نما - تا مورد استفاده جانوران و حیوانات قرار گیرد -. ولی اگر در منزل غذا خوردی ، آنچه را كه اطراف سفره و یا اطراف ظرف غذا می ریزد، تمام آن را جمع كن و تناول نما، چون كه رضایت خداوند متعال در چنین كاری است ؛ و نیز سبب توسعه روزی و مانع از فقر و بیچارگی می باشد، و همچنین شفای هر دردی در آن ریزه های غذا خواهد بود. |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي |
| افشای خیانت |
| مرحوم شیخ طوسی رضوان اللّه علیه در كتاب خود آورده است : اسماعیل بن ابی حمزه بطائنی به نقل از پدرش حكایت نمود: روزی حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام سوار مَركب خود شد و به همراه عدّه ای از غلامان و یكی از اصحابش به نام سلیمان بن خالد، راهی باغ خود گردید، من نیز سوار مَركب خود شده و همراه ایشان حركت كردم . بعد از پیمودن مقداری از راه ، سلیمان بن خالد اظهار داشت : فدایت شوم ، آیا امام از آنچه در شبانه روز رُخ می دهد آگاه است ؟ حضرت فرمود: ای سلیمان ! سوگند به كسی كه حضرت محمّد صلی الله علیه و آله را به نبوّت و رسالت بر انگیخت ! همانا تمام آنچه را كه در طول روز، ماه و بلكه در طول سال رُخ می دهد، امام و حجّت خدا نسبت به آن ، آگاه و عالم می باشد. بعد از آن افزود: آیا نمی دانی كه فرشته روح در شب قدر از طرف خداوند متعال بر امام وارد می شود و او را در جریان تمام حوادث و امور قرار می دهد؛ و هیچ موضوعی از امام مخفی نخواهد بود؟ و در بین فرمایشات خود افزود: همین الا ن دو نفر به ما می رسند كه اموالی را دزدیده و پنهان كرده اند. ابوحمزه گوید: به خدا سوگند! طولی نكشید كه دو نفر نمایان شدند و حضرت به یكی از غلامان خود دستور داد كه آن دو نفر سارق را نزد من بیاور، هنگامی كه خدمت امام علیه السلام احضار شدند، حضرت به آن ها فرمود: شما دزد هستید. ولی آن ها سوگند خوردند كه ما سارق نیستیم و چیزی ندزدیدیم . حضرت اظهار نمود: چنانچه حقیقت را نگوئید، می گویم كه چه اموالی از چه شخصی سرقت كرده اید و در كجا پنهان نموده اید. و چون آن دو نفر از بیان حقیقت امتناع ورزیدند، امام علیه السلام به سلیمان فرمود: به همراه یكی از غلامان ، بالای آن كوه كه در آن سمت قرار دارد، برو؛ در آن جا غاری است ، هر مقدار اموال و اشیائی كه داخل آن غار باشد، بیاور. سلیمان گوید: طبق فرمان امام محمّد باقر علیه السلام به سمت غار رفتیم و چون داخل آن شدیم آنچه موجود بود برداشتیم و نزد امام علیه السلام آوردیم . حضرت به ما فرمود: چنانچه تا فردا صبر نمائید جریان عجیب تری را خواهید دید، كه چگونه بر افراد بی گناه ظلم می شود. فردای آن روز به همراه امام علیه السلام نزد والی و استاندار مدینه رفتیم ؛ لحظاتی نشستیم ، پس ناگهان شخصی كه اموالش را سرقت كرده بودند به همراه افرادی وارد شد؛ و آن مرد اظهار داشت : این افراد اموال مرا دزدیده اند. امام باقر علیه السلام فرمود: این افراد دزد نیستند، بلكه دزد دیگرانند؛ و اموال تو را فلانی و فلانی سرقت كرده بودند و اكنون آن ها نزد من موجود می باشند. بعد از آن حضرت دستور داد تا مقداری از آن اموال را كه مال آن شخص بود تحویلش دهند. پس از آن ، امام علیه السلام به والی مدینه فرمود: مقداری دیگر از اموال مسروقه نزد این جانب است ، كه مربوط به فلان شخص از اهالی بربر می باشد، هرگاه آمد مرا خبر كنید تا اموال او را تحویلش دهم . سپس حضرت آن دو نفر سارق را معرّفی نمود و دستور داد تا دست هر دو نفر طبق حكم اسلام قطع شود. |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي |
| هدیه از خزانه خالی |
| مرحوم شیخ مفید، طبری و برخی دیگر از بزرگان به نقل از جابر جُعفی حكایت كنند: روزی به محضر شریف امام محمّد باقر علیه السلام شرفیاب شدم ، و اظهار داشتم : مولایم ! من بسیار تنگ دست و محتاج شده ام ؛ از شما خواهش می كنم ، مقداری پول جهت تاءمین هزینه زندگی ام به من عنایت فرمائید؟ امام علیه السلام فرمود: ای جابر! در حال حاضر، چیزی نزد ما نیست كه به تو كمك دهیم . در همین بین - كه مشغول صحبت بودیم - كُمیت شاعر وارد شد و چند بیت شعر در مدح و عظمت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرمود و چون اشعار او پایان یافت ، حضرت به غلام خود فرمود: وارد آن اتاق شو، كیسه ای در آن جا وجود دارد، آن را بیاور و تحویل كمیتِ شاعر بده . غلام رفت و پس از لحظه ای - در حالی كه كیسه ای در دست گرفته بود - بازگشت ، و آن كیسه را جلوی كُمیت شاعر نهاد. سپس كمیت به حضرت عرضه داشت : سرورم ! اگر اجازه فرمائی ، قصیده دیگری نیز بخوانم ؟ امام علیه السلام فرمود: مانعی نیست ، چنانچه مایل هستی ، بخوان ؛ سپس كمیت قصیده ای دیگر در مدح ائمّه علیهم السلام خواند، و پس از پایان اشعار، حضرت به غلام خود فرمود: داخل همان اتاق برو، كیسه ای دیگر آن جا هست ، آن را برای كمیت شاعر بیاور؛ و غلام نیز اجابت كرد. بار دیگر كمیت اجازه خواست تا اشعار دیگری را بخواند. و حضرت اجازه فرمود و سپس فرمود تا كیسه ای دیگر تحویل كُمیت گردد. در این هنگام كُمیت شاعر خطاب به حضرت كرد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! به خدا سوگند، من برای گرفتن هدیه و پول ، این اشعار را نخواندم و غرض من كسب اموال و متاع دنیا نبود؛ بلكه برای خوشنودی حضرت رسول و رضایت پروردگار این اشعار را سروده ام . آن گاه امام علیه السلام برای او دعا كرد و به غلام خود فرمود: این كیسه ها را بازگردان و سر جایش بگذار، غلام آن ها را برداشت و در جای اوّلش قرار داد. جابر افزود: من با دیدن چنین صحنه ای ، با خود گفتم : هنگامی كه من مشكلات خود را برای حضرت توضیح دادم و تقاضای كمك كردم به من فرمود: چیزی نزد ما نیست ؛ لكن برای كُمیت شاعر، كه چند شعری را سروده است ، سه كیسه معادل سی هزار درهم ، اهداء می نماید. در همین افكار بودم كه كُمیت بلند شد و خداحافظی كرد و رفت ، سپس حضرت فرمود: ای جابر! بلند شو و برو داخل همان اتاق و هر چه آن جا بود، بیاور. هنگامی كه داخل اتاق رفتم هر چه بررسی كردم ، چیزی نیافتم و اثری از كیسه ها نبود، بازگشتم و به امام علیه السلام خبر دادم كه چیزی پیدا نكردم . حضرت فرمود: ای جابر! ما از تو چیزی را پنهان نمی كنیم و سپس دست مرا گرفت و همراه حضرت وارد همان اتاق شدم ، وقتی داخل اتاق شدیم ، حضرت با پای مبارك خود بر زمین زد و مقدار زیادی طلا نمایان گشت . پس از آن فرمود: ای جابر! آنچه می بینی و مشاهده می كنی برای دیگران بازگو نكن ؛ مگر آن كه از هر جهت مورد اعتماد باشند. و سپس افزود: روزی جبرئیل علیه السلام نزد جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و تمام گنج های زمین و ذخایر آن را بر جدّم عرضه داشت ، بدون آن كه كمترین چیزی از مقام و موقعیّت حضرتش كاسته شود. ولی او نپذیرفت و تواضع و قناعت را برگزید و آن ذخایر و گنج ها را ردّ نمود. و ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام چنین هستیم ؛ و شیعیان و دوستان ما نیز باید چنین باشند. |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي |
| بهترین دارو |
| محمّد بن مسلم در ضمن حدیثی حكایت كند: روزی در مدینه بیمار بودم ، امام محمّد باقر علیه السلام توسّط غلامش ظرفی كه در آن شربتی مخصوص قرار داشت و در پارچه ای پیچیده بود، برایم فرستاد. وقتی غلام آن شربت را به من داد، گفت : مولا و سرورم فرموده است : باید برای درمان و علاج بیماری خود، آن را بنوشی . هنگامی كه خواستم آن را بنوشم ، متوجّه شدم كه آن شربت بسیار خوشبو و خنك است . و چون شربت را نوشیدم ، غلام گفت : مولایم فرموده است : پس از آن كه شربت را نوشیدی ، حركت كن و نزد ما بیا. من در فكر فرو رفتم كه چگونه به این سرعت خوب شدم ؟! و این شربت چه داروئی بود؟ چون تا قبل از نوشیدن شربت قادر به حركت و ایستادن نبودم . به هر حال حركت كردم و به حضور امام علیه السلام شرفیاب شدم ؛ و دست و پیشانی مبارك آن حضرت را بوسیدم ؛ و چون گریه می كردم حضرت فرمود: چرا گریه می كنی ؟ عرض كردم : ای مولایم ! بر غریبی و دوری مسافت خانه ام از شما و همچنین بر ناتوانی خویش گریه می كنم از این كه نمی توانم مرتّب به خدمت شما برسم و كسب فیض نمایم . حضرت فرمود: و امّا در رابطه با ناتوانی و ضعف جسمانیت ، متوجّه باش كه اولیاء و دوستان ما در این دنیا به انواع بلا و مصائب گرفتار می شوند، و مؤ من در این دنیا هر كجا و در هر وضعیتی كه باشد غریب خواهد بود تا آن كه به سرای باقی رحلت كند. امّا این كه گفتی در مسافت دوری هستی ، پس به جای دیدار با ما، به زیارت قبر امام حسین علیه السلام برو؛ و بدان آنچه را كه در قلب خود داری و معتقد به آن باشی با همان محشور خواهی شد. سپس حضرت فرمود: آن شربت را چگونه یافتی ؟ عرض كردم : شهادت می دهم بر این كه شما اهل بیت رحمت هستید، من قدرت و توان حركت نداشتم ؛ ولیكن به محض این كه آن شربت را نوشیدم ، ناراحتیم برطرف شد و خوب شدم . حضرت فرمود: آن شربت دارویی بر گرفته شده از تربت قبر مطهّر امام حسین علیه السلام است ، كه اگر با اعتقاد و معرفت استفاده شود شفاء و درمان هر دردی خواهد بود. |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي |
| اهمیّت افطاری دادن |
| مرحوم شیخ صدوق رحمه اللّه علیه ، با سند خود به نقل از حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام ، حكایت فرماید: روزی یكی از دوستان و اصحاب پدرم ، به نام سُدیر صیرفی در ماه مبارك رمضان نزد پدرم ، حضرت باقرالعلوم علیه السلام شرفیاب شد. پدرم او را مخاطب قرار داد و فرمود: ای سُدیر! آیا می دانی این شب ها، چه شب هائی است ؟ سُدیر در پاسخ اظهار داشت : بلی ، فدایت گردم ، این شب ها، شب های ماه مبارك رمضان است . پدرم فرمود: آیا قادر هستی كه ده نفر از فرزندان حضرت اسماعیل علیه السلام را در هر شب از شب های آخر ماه مبارك رمضان خریداری نموده و آزادشان كنی ؟ سُدیر گفت : پدر و مادرم فدای شما باد، امكانات مالی ندارم . پدرم فرمود: نُه نفر، چطور؟ جواب داد: توان ندارم . پس پدرم یك به یك از تعداد آن ها كم كرده ، و سُدیر همچنان به گفته خویش پایدار بود، تا آن كه در نهایت ، پدرم سؤ ال نمود: آیا یك نفر را هم نمی توانی آزاد كنی ؟! سُدیر پاسخ داد: خیر، توان آن را ندارم . پدرم - حضرت باقرالعلوم علیه السلام - اظهار داشت : آیا نمی توانی هرشب یك مرد مسلمان را میهمان خود كنی تا روزه خود را در منزل تو افطار نماید؟ سدیر گفت : بلی ، یاابن رسول اللّه ! دو نفر را می توانم افطاری دهم . پدرم - امام محمّد باقر علیه السلام - فرمود: منظور من نیز همین بود كه افطاری دادن به یك مسلمان در این شب ها، معادل با آزادی یكی از فرزندان حضرت اسماعیل است ، كه در قید اسارت باشد. |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي |
| خودآرائی برای همسر |
| یكی از راویان حدیث ، به نام حسن بصری - كه شغلش تولید روغن زیتون بود - گوید: روزی به همراه یكی از دوستانم - كه از اهالی بصره بود - به محضر مبارك امام محمّد باقر علیه السلام شرف حضور یافتیم . و هنگامی كه وارد شدیم ، حضرت را در اتاقی مرتّب و مزیّن دیدیم ، كه لباسی تمیز و زیبا پوشیده است و خود را خوشبو و معطّر گردانیده بود. پس مسائلی چند از حضرتش سؤ ال كردیم و جواب یكایك آن ها را شنیدیم ؛ و چون خواستیم از خدمت آن بزرگوار خارج شویم ، فرمود: فردا نزد من بیائید. و من اظهار داشتم : حتما شرفیاب خواهیم شد. بنابر این فردای آن روز به همراه دوستم به محضر امام علیه السلام وارد شدیم و حضرت را در اتاقی دیگر مشاهده كردیم ، كه روی حصیری نشسته است و پیراهنی ضخیم و خشن نیز بر تن مبارك دارد. پس از آن كه در حضور ایشان نشستیم ، روی مبارك خود را به سمت دوست من كرد و فرمود: ای برادر بصری ! می خواهم موضوعی را برایت روشن سازم ، تا از حالت شگفت و تحیّر در آئی ، دیروز كه بر من وارد شُدید و مرا با آن تشكیلات دیدید، آن اتاق همسرم بود و تمام وسائل و امكانات آن ، مال وی بود كه او آن ها را برای من مرتّب و مزیّن ساخته بود؛ و من نیز در قبال آن آراستگی و زینت ، لباس زیبا پوشیده و خود را برای همسرم آراسته و معطّر گردانیده بودم . زیرا همان طوری كه مرد علاقه دارد همسرش خود را فقط برای او بیاراید، مرد نیز باید خود را برای همسر بیاراید تا مبادا به نوعی دلباخته دیگری گردد. |
| چهل داستان و چهل حديث از امام محمد باقر(ع)/ عبدالله صالحي |
منبع: اندیشه قم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:12 توسط غلامرضا شهریاری
|