مناظرات امام باقر علیه السلام
احتجاجات امام باقر علیه السلام
كلينى در كافى نقل مىكند كه: عبد الله بن ازرق مىگفت اگر من واقعا مىدانستم در روى زمين كسى هست كه مركبها مرا بدو رساند و او با استدلال به من ثابت كند كه على نهروانيان را كشته و در اين باب در حق آنها ستم نكرده است، هر آينه به نزد او مىشتافتم. به او گفته شد: اگر كسى از فرزندان او پاسخگوى اين پرسش باشد به نزد او مىروى؟نافع سؤال كرد: مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟گفتند: همين پرسش اولين نشانه نادانى تو است. آيا مىشود در ميان آنان دانشمندى نباشد؟!پس عبد الله با عدهاى از پيروان بزرگ خويش عزم حركت كرد و به مدينه آمد و از امام باقر (ع) اجازه ورود خواست. به آن حضرت گفتند: عبد الله نافع است. فرمود: او با من چه كار دارد؟در حالى كه هر صبح و شب از من و پدرم بيزارى مىجويد؟ابو بصير پاسخ داد: فدايت شوم اين مرد مىگويد اگر بدانم در روى زمين كسى هست كه مركبها مرا به سوى او ببرند (امكان دسترس به او باشد) و با دليل به او ثابت كند كه على نهروانيان را كشته و در اين باره مرتكب ظلم و ستم نشده، هر آينه به نزد او خواهد شتافت. امام (ع) پرسيد: آيا به نظر تو اين مرد به قصد مناظره آمده است؟ابو بصير گفت: آرى. حضرت به غلام خود فرمود: اى غلام بيرون شو و بار او را بگشا و بگو فردا بدينجا بيا. چون صبح فرا رسيد، عبد الله همراه با بزرگان اصحاب خود در آنجا حاضر شد. امام باقر (ع) نيز به دنبال همه فرزندان مهاجران و انصار فرستاد و آنان را جمع كرد و به سوى مردم آمد و به آنان روى كرد، گويى پاره اى از ماه بود، آنگاه به سخنرانى ايستاد و خداى را حمد و ثنا گفت و بر پيامبرش (ص) درود فرستاد و سپس فرمود: ستايش خداوندى راست كه ما را به نبوت خويش جامه كرامت ارزانى كرد و به ولايتخويش مخصوصمان داشت. اى فرزندان مهاجران و انصار! هر كس از شما كه منقبت و فضيلتى از على بن ابى طالب به ياد دارد برخيزد و آن را بيان كند. پس هر يك از حاضران برخاسته فضيلتى درباره آن حضرت بيان كردند.
عبد الله بن نافع گفت: من اين مناقب را بهتر از ايشان مىدانم اما على پس از پذيرش حكميت، كافر شد. نقل مناقب تا آنجا ادامه يافت كه به حديث خيبر رسيدند كه رسول خدا (ص) در آن فرموده بود: «فردا پرچم را به دست مردى خواهم سپرد كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول نيز او را دوست مىدارند او هجوم آورنده اى است كه هيچ گاه نمىگريزد و از ميدان عقب نمىنشيند مگر آنكه خداوند به دست او پيروزى را نصيب ما كند».
امام باقر (ع) از عبد الله بن نافع پرسيد: درباره اين حديث چه مىگويى؟پاسخ داد: اين حديث درست است و در آن ترديدى نيست اما على پس از اين به كفر گراييد. امام (ع) فرمود: مادرت به عزايت نشيند به من بگو آيا خداوند عزوجل در روزى كه على را دوست مىداشت مىدانست كه او نهروانيان را مىكشد يا نه؟عبد الله گفت: اگر بگويم نه، كافر شدهام، پس پاسخ داد: آرى مىدانسته است. امام (ع) فرمود: آيا خداوند على را بدان خاطر كه اطاعتش را مىكرده دوست داشته است يا به خاطر نافرمانيش؟عبد الله بن نافع گفت: به خاطر فرمانبرداريش. پس امام باقر (ع) به او فرمود: پس برخيز كه شكست خوردى. عبد الله برخاست در حالى كه اين آيه را تلاوت مىكرد: تا وقتى كه رشته سپيد از رشته سياه، شب از صبح براى شما نمايان گردد (2) . به درستى خداوند مىداند كه رسالتش را در كجا قرار دهد.
منبع : شهید آوینی